تبليغاتX
به زور خوشحال باش


بیا بخندیم...بیا تا شاد با شیم...تو برایم غم هزارتوی آشنایی بودی...غریب بودی... نام آشنایی غریب...تو را از دورها دیدم...تنها چشمان سیاهت،تنها چشمان سیاهت مرا آرام میکرد...دور بودی...دور تر از هرچه دور بود ...ندیدمت...و من... عاشق چشمان سیاهت شدم...آرزویم بود در آن لحظه که با منی با تو باشم...و اما من ،تو را در پس غبار یک شب...در ورای مه آمدن صبح...گم کردم...و دیگر آنگاه که یافتمت دیگر چشمانت سیاه نبود!

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 0:30 توسط هر کی |


در خیابان های شهر راه میرفت و سنگ فرش خیابان را دنبال می کرد، ناگهان باران بارید...باران برایش خاطرات خیابان های شلوغ را زنده کرد...باد تندی وزیدن گرفت و خاطرات زنده شده مانند ضربه های شلاق او را از مسیرش دور کرد...آسمان ابری نبود اما باران میبارید ، آسمان ابری نبود اما سنگ فرش خیابان خیس شده بود...سنگ فرش های خیس  برایش خاطرات تنهایی را زنده کرد...سنگ فرشهای خیس را دنبال کرد،به در خانه ای رسید ، درسپید رنگ با هاشیه های سبز...در برایش خاطرات روز های خوش را زنده کرد...به آسمان نگاهی کرد،آسمان ابری نبود وباد تندی می وزید...چشمش به پرده ی سپید پنجره افتاد که باد آن را بیرون کشیده بود...در باز شد زن و مردی را دید...آسمان را نگاه کرد باران می بارید، آسمان هم ابری بود ، دیگر باد نمی وزید، اما او خیس نمیشد...شاید دیگر خیس نشود...

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 10:33 توسط هر کی |


میدانم ...اما نمیدانم ...میدانم که هستم اما نمیدانم کجا...میدانم می خواهم اما نمیدانم چرا...می خواهم اما نمیدانم چیست...دوست دارم اما نمیدانم باشم یا نه...نمیخواهم اما باید بخواهم...فکر میکنم اما نمیدانم چرا...سعی میکنم اما نمیدانم...نمیدانم که بیهوده است...صبر میکنم...اما نمیدانم صبر چیست...میروم ...اما هنوز مانده ام...به فردا نگاه میکنم...اما هنوز شب است...من و فردا با هم خاک بازی میکنیم...اما هوای تاریک هنوز مرا می ترساند...میبینم...اما نمیدانم...می بینم اما نمیبینم......میبینم...اما... اما چشمانم را باد باز نگه داشته است...میدانم کیست ...اما نمیدانم چیست...میخوانم...اما کتابم نیست...میخوانم اما نمی خوانم...می خوانم...اما دستانم خالیست...شب است اما هنوز روز است...روزها شب اند و شبها روز...روز با ماه است و شب بی ماه...همیشه سرد است و همیشه شب...

میدانم اما نمیدانم

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 15:1 توسط هر کی |

  به نام او...

وقتی قلمم رو رو کاغذ میزارم...احساس میکنم تمام محسوسات زندگیم دارن ازم فرار میکنن

بعضی وقتا رشته صحبتم قبل از این که به خواد شروع بشه...گم میشه

روزایی شده که فقط فکر کردم...اما وقتی به خودم اومدم دیدم هیچی یادم نیست

چند روز پیش داشتم  تو خیابونای شهر راه میرفتم و بلند بلند فکر میکردم...تا اینکه آتیش لب دهن یه نشسته حواسم رو پرت کرد...اما بدون  توجه بهش راه خودم و رفتم...بهش که رسیدم فهمیدم تمام لذت این نشسته...به سیگار لب دهنشه...چون هر چی گشتم تا اون یکی پاشو پیدا کنم...نشد

 

بعضی وقتا لذت آدمای اطرافمون خلاصه به یه چیزایی میشه که ما بهش میگیم:

...!!!

(موسیقی متن:Prelude - یانی)

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 23:11 توسط هر کی |

به نام او...

بی پرده...بی پیش درامد...بی حرف !!!

 

خدایا مرا به ببخش نه از آن رو که گناه کارم...شاید می خواهم  که با تو باشم...شاید در بی عشق ترین زمان ها تو را کم دارم...

روزی دلبری...روزی  دلربا ...روزی بی هیچ یادی ...

روزها را گذرنده ام...تو مرا نظاره گر بودی ...

 میخواهم پیدا شوم...میخواهم گم شوم...!!!

 

قدر ؟؟

یادم نمیاید...

(موسیقی متن:another birth ـ ریچارد کلایدرمن )

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 23:52 توسط هر کی |